Tuesday, May 10, 2011
رفتار کالایی
یکی از سیاستهای خرید اینه که جنس رو همون اولین باری که رفتی تو مغازه بخری. بازگشت مجدد به مغازه برای خرید محصول نشون دهنده ی اینه که جاهای دیگه چیزی پیدا نکردی یا جنس رو حتما میخوای و خوشت اومده که برگشتی! و بی شک اون وقت رفتار فروشنده باهات مثل دفعه ی اول نخواهد بود و شما هم قاعدتا باید از برخورداری از تخفیف و سایر مزایاش صرف نظر کنید!
به نظرم رجعت به یک رابطه هم دقیقا از همین جنسه! یعنی دو طرف قضیه بعد از برگشتن به رابطه همون آدم های سابق و با موضع قبلی نخواهند بود..
posted by Tina at 4:29 PM
0 comments
links to this post
Wednesday, May 04, 2011
من، تو، ما(نمیدونم چند نفر)، خدا !!
زنگ میزنه به مامان میگه تا میتونی خوب باش. موهاتو سشوار بکش. لباس تر و تمیز بپوش. میخوایم بیاریمش خونه.
زنگ میزنم. داری کارهای ترخیص رو انجام میدی. تنهایی. با جثه ی کوچیکت. تو بیمارستان به اون بزرگی. تنها. انگار نه انگار که دیشب تا دم دم های صبح دوتایی بیدار بودیم. به نوبت هی بغض میکردیم هی گریه میکردیم. نمیدونم شاید سه تایی. چهارتایی؟ مامان رو فراموش کردم، پنج تایی؟
نمیدونم چندتامون دیشب تا صبح بیدار بود و داشت خدا رو نگاه میکرد. نمیدونم خدا هم داشت ما رو میدید یا نه.. احساس میکنم کلا هیچی از خدا و عدلش نمیدونم فقط این رو میدونم عدل خدا با عدل ما آدما فرق داره.
میگی خیلی تو زندگیمون سختی کشیدیم ولی همیشه فکرمیکردم خدا واسمون جبران میکنه. میگم جبران میکنه. مطمئن باش! میگم:« افتادن یه برگ از درخت حتی بی حکمت نیست» واسه اینکه آرومت کنم ولی نفهمیدم چی گفتم یعنی فهمیدم ولی قسمت حکمتش رو نفهمیدم. حکمت خدا هم مثل عدلش پیچیده ست. یعنی واسه من. واسه تو. که میون این همه اتفاقای شوم و پشت هم، هی هنگ میکنیم. و سراغ خدا رو میگیریم!
عدلش. حکمتش. خودش. هست اصلا؟! کجاست؟ میبینه مارو؟ دیشب اون رو هم دید؟ که تا صبح نخوابید؟ خوابید؟ یا داشت فکرمیکرد که این لکه های سفید لعنتی الآن دارن کجای تنش رو میگیرن؟
تک تک جمله هات رو مخم رژه میرن. بغض توی صدات دیوونه م میکنه. میگه خوشحال بودم دو ماهه کار کردم یکم پول درآوردم. میگه الآن باید یه چیزی بذارم روش بدم خرج بیمارستان. میگیم فدا سرت، تنت سالم! میگه تنمم سالم نیست آخه. میمونیم چی بگیم.
تا خود صبح هی بغض میکنم هی به خدا فکر میکنم. هیچکس از تقدیرش چیزی نمیدونه. هیچ معلوم نیست کدوم یکی از ما دو تا، سه تا، پنج تا ببخشید نه نمیدونم چندتا، بیشتر باشیم. به سر هرکدوممون چه بیاد یه روزی، ولی الآن... الآن همه مون اون لکه های سفید لعنتی رو میبینیم. که تو مغز، تو نخاع، دور مهره ی هفتم ستون فقرات داره زیاد و زیادتر میشه. هفت؟! هفت! این عدد مقدس. مسشه به فال نیک گرفتش؟! خدایا رضای تو! ولی.. فقط ما رو ببین..
محض رضای ما حواست یکمی هم اینجا باشه..
...................................................
پ ن: گویا همه ی اتفاقای خوب و بد دور و برم همیشه باید به یه عاشقانه ی ناآرام ختم شه.
پ ن: دیشب تو بحبوحه ی همه ی اتفاقهای بد و فشارهای عصبی دیدم آدم دوستهای خوب و خاصش رو واسه یه همچین مواقعی میخواد. وقتی الآن نباشی نمیخوام هیچ جای دیگه ای هم باشی.
پ ن: تو یه همچین شرایطیه که راحت و خونسرد میتونم از آدمایی که فکرمیکنم واسم خاصن کنده شم.
پ ن: دیشب این اتفاق افتاد.
پ ن: تو، دیگر من ندارد.
posted by Tina at 2:41 PM
0 comments
links to this post