Monday, April 18, 2011

نفس میکشیم نوستال میشویم

چیزی که در رابطه با به یادآوردن خاطره ها بیشتر از همه اذیتم میکنه نه آهنگهای خاطره انگیز یا دو نفره ایه که گوش داده باشم و نه رستورانها و جاهای خاصیه که یه روز خاص با یه آدم خاص رفته باشم، نه! بیشترین چیزی که همیشه اذیتم میکنه بوی عطره! بوی شیشه ی یه ادکلن تموم شده که تو یه دوره ی خاص از زندگیم استفاده میکردم یا بوی آشنای عطر یه غریبه تو خیابون که از کنارم میگذره و یهو پرتابم میکنه به یه دوره ی خاص، یه اتفاق خاص، یه روز خاص، یه آدم خاص.. و همه ی تصویرها و اتفاقها و حسها واسه یه لحظه از یه گوشه ی قدیمی تو ذهنم زنده میشن و جون میگیرن.

آره بوی یه عطر آشنا و خاطره انگیز بدترین اتفاقیه که میفته..

posted by Tina at 1:18 AM 0 comments

Thursday, April 07, 2011

آقای اسماعیلی

ساعت 7:04 دقیقه ی صبحه یه جا بین خواب و بیداری نگاهی به ساعت صفحه ی موبایلم میندازم. از این مرده خبری نشد. می خوابم دوباره. چیزی حدود ساعت 8:30 پامیشم دوباره. با ته مونده خوابی که هنوز تو صدامه تلفن میکنم. صدام رو صاف میکنم:

-: «آقای اسماعیلی؟»

-: «بله بفرمائید»

-: «من اون خانومی هستم که دیروز تصادف کرده بودیم.»

-: «بله بله»

قرار امروز رو هماهنگ میکنیم. میگم: «بابا با من نمیای؟» میگه «من کجا بیام؟ خودت پاشو برو.» نمیدونم از سر عصبانیت دم صبحشه یا میخواد که خودم تنهایی برم و رفتار تو مناسبات اجتماعی رو یاد بگیرم. بهرحال تا دیشب که برنامه چیز دیگه ای بود. یه چیز میگیره گلوم رو. تخس تر از اونیم که خواهش کنم باهام بیاد.

تصادف دیروز اعتماد به نفسم رو گرفته. میترسم گاز بدم. همش تو لاین2 لابه لای ماشینها گیرمیکنم. میفتم تو جاده. آفتاب که میخوره تو مخ آدم عجیب آدم رو کلافه میکنه. این دنده پنج چرا این قدر دوره؟!

آقایی که مسئول عکس گرفتن از ماشینهای تصادفیه یه جور عجیبی کچله. شاید بشه بهش گفت مشمئزکننده. دوست ندارم از ظاهر آدما ایراد بگیرم و جایی ثبت کنم ولی عصبی تر از اونم که به فکر اخلاقیات باشم. تو صف که هستم یه مرد میان سال و یه مرد نسبتا جوون کنارم می ایستن. زیر لبی چیزایی میگن که راننده تاکسیه نشنوه. میگن خانوم چرا میخوای بیمه شخص ثالثت رو بکنی. حیفه! یه چیزی دستی بهش بده بره. راننده تاکسی متوجه زمزمه های دو تا مرد میشه. با کیک و ساندیسی که دستشه جلو میاد. بحث رو میبندیم. دو تا مرد میانجی گری میکنن: «حاجی اینم مثل اولاد خودت. فکرکن دخترته.» نمیدونم به خاطر خسارتیه که به ماشین زدم یا کینه ای که سر صبح از بابا کردم یا اینکه اون لحظه به شدت احساس کردم آدما تا جایی که راه داره میخوان همدیگرو بچاپن. نمیدونم دقیقا واسه چی بود ولی بازم اون لحظه بین حرفهام یه چیزی گرفت گلوم رو. بازم بغض اومد تو صدام. نمیخواستم گریه کنم. ولی به شدت عصبی بودم اون لحظه. راننده تاکسی فکرمیکرد مرفه بی دردم. دم به دقیقه میگفت مدل ماشینت که بالاست پول خوبی میدن. با بغض توی صدام گفتم: هیشکی از خسارت خوشش نمیاد. بابام صبح باهام قهر کرد گفت خودت تنها برو. از کسی ترحم نمیخواستم ولی اون لحظه بغض توی صدام رو هیچ کاریش نمیشد کرد. نمیدونم داشتم دادمی کشیدم یا لحن حرف زدنم تند شده بود که آدما سعی میکردن که آرومم کنن. میگم: آقا منظورت چیه؟ حرف کارشناس رو قبول نداری؟ یا میخوای منت بذاری سرم تا رضایت بدی! راننده که میبینه از کوره دررفتم سعی میکنه آرومم کنه و با وجه دستی پرونده رو میبندیم. موقع خداحافظی میگه:خوبی بدی ببخشید و میره..

حالا عذاب وجدان میگیرم اگه باهاش تند حرف زدم. واسه تشکیل پرونده بیمه بدنه متصدی و مرد کنار دستم بگو مگو میکنن. میگم صلوات بفرستین تورو خدا! باهم دوست باشیم. مرد متصدی میگه ما دوستیم. ما همه ایرانی هستیم. میگم آره ما همه باهم هستیم. و تو دلم میگم فقط کاش همه مون منتظر فرصتی نباشیم که همدیگرو بچاپیم یا بهانه ای که از خشم گلوی همو پاره کنیم..

تینا-15 مرداد88

....................................................................

پ ن: دفترچه دست نوشته هام رو که ورق میزدم به مرداد 88 که رسیدم چیزی از اون 7 صبح یادم نمیومد و آقای اسماعیلی رو نمیشناختم. نوشته هارو که دنبال کردم تمام حس های شوم اون روز آفتابی برام زنده شد. نوشتمش اینجا واسه روزی که شاید دفترم گم شد و دیگه نتونم آقای اسماعیلی و تمام حس های بد و خوب رو ورق بزنم.

پ ن: بی شک روزهای آتی پستهای بی ربط و پرت و پلای دیگه ای هم خواهد بود برای ثبت صرف بعضی روزها و خاطره هام در جای دیگه ای غیر از دفترم. به دل نگیرید.

posted by Tina at 6:08 PM 0 comments

ریمل

همه ی راه و تا خونتون با کتونی های قدیمی م، زیر بارون می دوئم. این رو به خاطر این پوشیدم که بندهاش زرده و به قول تو می خواستم با نوشته های انگلیسی زرد روی کیفم سِت بشه.. واسه همین دستم رو دراز کردم و از ته جاکفشی درشون آوردم. امروز رو که نگاه میکنم هم زرد رو میبینم هم صورتی. صورتی رو به خاطر مداد رنگی ئی میگم که باهاش اول کتاب رنگینه رو نوشتم. درست همون لحظه که من زورم میومد تا پنجره برم و اون پاشد تا پنجره رو ببنده. چون تو سردت بود.. منم با مدادرنگی صورتی تولد ِتیرماهش رو تو آبان ماه رو صفحه ی اول کتابش تبریک گفتم. تو راه این قطره های بارون بود که درشت درشت و یه ریز می ریخت رو سرم و از لای موهام سُرمیخورد رو پیشونیم. یادم میاد که دیشب دم دم های صبح به یکی گفتم که بابام یه جنتلمنه و اینکه دنیای خواب و بیداری چقدر باهم فرق دارن..

به پلاک 19 که رسیده بودم قدم هام رو کند کردم و واستادم. مامانت که دم در می بوستم، نازم میده و میگه که حسابی خیس شدم و من میتونم خوشحال باشم به خاطر ریملی که صبح به چشمهام نزدم..

تینا-آبان87

posted by Tina at 5:03 PM 1 comments