Saturday, December 18, 2010

تهران نوشت7

حالا می فهمم سپیده چی میگفت.

تنهایی، تو خونه، تو یه شهر دیگه، وقتی که هیچ کس نیست. هرچقدر همه چی مهیا باشه، هرچقدر هیچی کم و کسرت نباشه، هرچقدر هیچ غمت نباشه ولی تنهایی، تنهایی، تو یه شهر دیگه. وقتی همه یه جای دیگن، یه غمی یهو چطوری همه ی تنت رو میگیره همه ی روانت رو می خراشه که فقط میتونی بگی تنهایی، تنهایی، تنهایی... دیوونه میکنه آدمو یه طوری که سیخ میشینی رو تخت و تکیه میدی به دیوار پشت سرت و زل میزنی به دیوار روبرو. حتی دیگه درازم نمیکشی و سقف رو نگاه نمیکنی. همین طوری که سیخ نشستی رو تخت با یه تیک عصبی نوک ناخنهات رو تق تق میکشی رو هم .. تق تق ...

شنبه. 6.آذر.89

posted by Tina at 11:21 PM 0 comments

کنکور نوشت


تو دور دنیا در 80 روز یه گربه هه بود که با یه ساعت زنجیردار تایم سفر رو manage میکرد. هیچی همین جوری یهو یادش افتادم.

9.آبان.89

posted by Tina at 11:16 PM 0 comments

تهران نوشت6


اینایی که تو پارکینگ طبقاتی تندیس کار میکنن. صبح تا شب سرب تنفس میکنن. نمیمیرن ؟


اینایی که تو آسانسور تندیس کار میکنن. دکمه ی طبقه ی مورد نظر رو میزنن. این فشار کاری از پا درشون نمیاره ؟

6.آبان.89

posted by Tina at 11:13 PM 0 comments

تهران نوشت5

اینجا، در همسایگی ما، پسری زندگی میکنه که هر غروب نغمه ی غمگینی رو آروم توی سازدهنیش فوت میکنه.

و من هر بار، با صدای سازدهنیش احساس میکنم که یک بار دیگه دارم عاشق میشم...


4شنبه. 28.مهر.89

posted by Tina at 11:05 PM 1 comments

تهران نوشت4

حالا میفهمم. یکی از بدترین اتفاقات دنیا تنهایی غذا خوردنه.



4شنبه. 28.مهر.89

posted by Tina at 11:01 PM 0 comments