Wednesday, November 03, 2010

ریدرنوشت3



شازده کوچولو میگفت ارزش گل تو به عمریه که پاش صرف کردی ولی من میگم ارزش گل تو به عمریه که پات صرف میکنه



posted by Tina at 1:47 AM 1 comments

تهران نوشت3

با فرا رسیدن فصل سرما و گذشتن چند روزی از آبان بالاخره سرما به این شهر اومد و ماها باورمون شد که پاییز رسیده. با تعویض سیستم گرمایشی خانه توسط حاج خانوم در تابستانی که گذشت، مای بیگانه با تکنولوژی چند روزی رو با شال و کلاه و پوشش چند لایه ی شلوار و انواع جورابهای کوتاه و بلند و متری در خانه گذراندیم تا اینکه امروز سطح سرما رو فراتر از نقطه ی تحمل یافته و شخصا دست به کار شده و سیستم پکیج رو در حالت زمستانه قرار دادم در آن لحظه بود که صدای دلنشین جاری شدن آب گرم درون لوله ها به گوش رسید و گرمای مطبوعی محیط خانه را در فراگرفت. پس از آن اهل خانه که از راه رسیدند آنها را به کنار رادیاتور برده و با بادی به غبغب آنها را نیز در شادی خود سهیم کردم. افسوس و صد افسوس که دنیا در گذر است و هیچ شادی ئی پایدار نیست. کمی بعد از تراوشات مهندسی و دمش روحیه ی اعتماد به نفس در زمینه تاسیسات مکانیکی پیچ کشتی به دست به سراغ رادیاتور اتاق خود رفتم که به شدت گرگر میکرد و من علت رو در حرکت توده های هوای موجود در پره های رادیاتور ریشه یابی کرده بودم. بعد ار عملیات هواگیری رادیات اتاق خود که به مزاجمان خوش آمده بود به سراغ سایر رادیاتورها رفته و با تشت و پیچ کشتی همه شان را جمیعا هواگیری کردم. سرشار از یک مدل حس باباگونه ای بودم و چیزی بین مستقل بودن و مهندس بودن زیر پوستم و درون سلول هایم غلیان میکرد. ساعتی گذشت و به اتفاق اهل خانه احساس کردیم که دمای خانه رو به سردی میرود. با کمی بالا و پایین کردن متوجه شدیم که نه تنها جریان آب گرم شوفاژها قطع شده که خانه فاقد جریان آب گرم مصرفی هم هست نیز حتی! آنجا بود که سیل واژگان کنایه آمیز و تحقیرکننده سرازیر شد که: «تو دیگه نمیخواد شوفاژهارو هواگیری کنی، باشه؟» اهل خانه جورابها و لباسهای زمستانی را از ته گنجه بیرون کشیده و با چند لا پتو مجددا شب را به صبح میرسانیم. نخواستیم حس استقلال طلبی یک بابایی نبود برایمان بابایی کند؟


posted by Tina at 1:42 AM 0 comments