Monday, September 27, 2010

این موجودات نازنین

بابای یکی از دوستهام مرد. به همین سادگی. البته نه به همین سادگی این طوری که بعد از یه هفته بستری بودن در بیمارستان آتیه و یه عمل سخت 12 ساعته که قرار بوده یک تومور از روی مخچه ش برداشته بشه به حالت کما میره و بعد از سه روز...

و من تمام دیشب رو در بستر گریه کردم و تمام صبح پشت گوشی تلفن هق هق زدم و به این فکر کردم که باباها چه موجودات نازنینی هستن و من چه باباهای همه ی دوستهامو دوست دارم و کلا چه ضعف دارم من روی مقوله ی بابا! باباها این موجودات نازنین..

posted by Tina at 12:08 PM 0 comments

Wednesday, September 15, 2010

هرگز دستهای مهربون دختری رو یادم نمیره که بغلم کرد تا انگشتهای کوچولوم به دکمه های شماره گیر تلفن عمومی برسه و صداش که قربونم رفت وقتی با بغض تو گوشی تلفن گفتم: مامان! دفتر املام رو خونه جا گذاشتم.

امروز، 24 شهریور 89 بالاخره تموم شد. تمام اون دیکته ها و درسهای اجباری :)

posted by Tina at 11:41 PM 3 comments

Saturday, September 04, 2010

اعلام وضعیت

_این روزا درگیر کار کردن روی پایان نامه است نقطه

_احساس خاصی نداشته فقط سرفه ها به علت فشار عصبی به دلیل محدودیت زمان زیاد شده نقطه

_از اعلام کار کردن روی پایان نامه هدف خاصی نداشته و ارسال پست به صرف شناخت مکان و زمان در صورت رجوع به آرشیو وبلاگ در آینده های دور و اعلام وضعیت کنونی سوژه(بخوانید خودم) در این برهه از زمان صورت گرفته نقطه

_سوژه به صرف مصرف اکسیژن آلرژی داشته لذا آمادگی برای کنکور ارشد را در الویت برنامه ی آتی زندگی خود قرار داده نقطه

_از تعاون و مساعدت استاد راهنما چندان راضی نبوده و در مواردی دست برد به گله و شکایت نیز مشاهده شده نقطه

_سوژه امید چندانی به قبولی ارشد و نمره ی اعلا در پایان نامه خود نداشته اما به مسیر ادامه می دهد نقطه

posted by Tina at 2:27 AM 1 comments