Wednesday, August 04, 2010

بنفشه ها


مادرجون تاریخ تولد هیچ کدوم از بچه هاش رو به ساعت و ماه و روز نمیدونست مثلا این طوری می گفت که بنفشه ها تازه گل کرده بودن که من سر ِ بهروز دردم گرفت. امروز سالگرد فوت مادرجون بعد از اینکه غده های سرطانی به سراغ جونش اومدن نیست. سالگرد تولدش هم نیست. فقط جایی داشتم میخوندم که " ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها یک روز میتوانست، همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست " که یاد بنفشه های وحشی دیارمون افتادم که گردنشون همیشه کجه. عمه میگه بین مردم اونجا این جوری مرسومه که وقتی خبر مرگ امام حسین رو دادن همه ی این بنفشه ها از غصه گردناشون رو کج کردن و از اون موقع تاحالا گردنهاشون همون جور خم مونده. عجیب اینکه مردم اینجا از جمله مردمانی بودن که تو تاریخشون میگن که با زور ایمان آوردن به اسلام. خلاصه امروز به هیچ مناسبتی نیست که من یاد مادربزرگ افتادم تنها بنفشه ها بهانه ای بود که خاطرش تداعی شه و خواستم بگم گلها چه بهانه های خوبی هستن اگر بخواهیم تولد یا خاطر عزیزانمون رو باهاشون هماهنگ کنیم. مثل بنفشه ها که امروز من رو یاد تولد عمو بهروز انداخت و حرفهای مادربزرگ..


posted by Tina at 3:53 PM 1 comments