Sunday, June 27, 2010

به بابا


به اوضاع و احوال اخیرم که خوب نگاه می کنم به ذهنم میرسه که بگم: ...و آدمی به خوابهایی که میبینه زنده س. هرچی فکر میکنم درست یادم نمیاد که این خواب رو قبل از آخرین سفرم دیده بودم یا بعدش اما هر وقتی که بود من بودم که ایستاده به درگاهی ساختمانی مرتفع سقوط رو نزدیک میدیم و برای پرتاب نشدن تقلا می کردم. تو رو دیدم که از پایین می گذری و من که با استیصال صدات کردم که بابا دارم میفتم پایین بیا نجاتم بده. خنده ی تلخی کردی و بهم گفتی اون موقع که داشتی میرفتی اون بالا هیچ فکرشو نکردی؟ گریه کردم و گفتم تورو خدا بیا و نجاتم بده. یهو دستهای تیره تو دیدم که از پشت سرم اومد و من گرفتمشون.. اون لحظه دستهات با پوست زبر همیشگیشون امن ترین جای دنیا بودن. فرداش که همین طور پشت اون میز نشسته بودی و داشتی حسابهای فرآورده های بتنی رو جمع و جور میکردی و ماشین حساب میزدی اومدم کنارت نشستم و خوابم رو واست تعریف کردم. خودم رو واسه ت لوس کردم و گفتم بابا اون لحظه دستهات چنان حس امنیتی بهم دادن.. دستهاتو گرفتم و بوسیدمشون.. از بالای عینک مطالعه ت که دو تا بند هم از دسته هاش آویزون بود نگام کردی و خندیدی و بهم گفتی پدرسگ. اما من به همین بوسه و روایت خوابم بسنده کردم و زدم به کوچه ی علی چپ. همون جا که بعضیا هم بهش میگن جاده خاکی. خواستم تو دستهای دیگه ای به جز دستهای تو دنبال امنیت بگردم خواستم اعتماد کنم. خواستم از دستهات بکنم..اما حالا، درست امروز که که آدمها اسمش رو گذاشتن روز پدر، در راستای یه سری اتفاقات مارو دور میز جمع می کنی و از بالای عینک مطالعه ت اشاره میکنی به دست راستت که لمس شده.. که مچ دستت و مفصل انگشتهات درد میکنن.. بس که نوشتن بس که ازشون کار کشیدی.. که این دفتر ها و حساب کتابهایی که چهارماهه روشون قوز کردی همه اش که باشه یک و نیم الی دو ملیون پول از توش درمیاد.. از این میگی که خودت خرجی نداری به جز 1600 تومن سیگاری که دود می کنی و کت شلوارهایی که هر از گاهی از حراجی ها می خری.. که اینها همه فقط به خاطر ماست..که واست عزیزیم و تنها امیدتیم..که تنت رو مایه میذاری و واسه ما فقط خوبی میخوای..که اگه اون روز گفتی دو تا دختری نریم چای و قلیون فقط واسه حفظ ارزش خود ما بوده..که اون باشه گفتنم چقدر واسه ت عزیز بوده و حرمت داشته..که تاکید میکنی که دلت به همین باشه گفتن های ما خوشه و همین واست کافیه. بغض میکنم و نگاهم خشک میشه روی دستهای تیره ت که بارها و بارها کف دستهامو گذاشتم رو کفشون و انگشتهامو با انگشتهاش قد گرفتم. که چقدر این دستها برام عزیز و شریفن.. که چقدر چقدر چقدر...چشمهام پر اشک میشه و میدونم دیدن اشکهام واسه ت سخته. باشه پدر همه ی این اتفاقها با تمام جزئیاتش درسم باشه که وقتی می گم من از دست کسی جز پدرم آبی نمیگیرم تا آخرش سر حرفم بمونم.. باشه پدر درسم باشه دستهامو به هر دستی ندم و به دستهای کسی اعتماد نکنم.. درسم باشه که اگر خودم تشخیص ندادم آغوشمو فقط به کسی بدم که تو تاییدش کرده باشی.. و این رو بفهمم که دستهای تو امن ترین جای دنیاس و برام شریف ترین دستها.. باشه پدرم...


posted by Tina at 12:52 AM 0 comments