Friday, December 14, 2007

از اون بالا کفتر میآیه!



از رفتن ماه به تهران چیزی حدود چهارده روز می گذره. هرگز فکرشم نمی کردم که تا این حد فقدان خواهر رو بتونم تحمل کنم. امشب زنگ زدم بهش و گفتم که در حال حاضر چقدر احساس بی فایده بودن می کنم. گفتم که بچه های گروه موسیقی با اینکه سال اول ورودشونه چقدر فعالن و اینکه دومین کنسرتشون رو در طول یه ترم دارن اجرا میکنن و این دفعه با همکاری یه سری از بچه های دانشگاه تهران. بهش گفتم که دو تا از هم گروهی های تئاترمون حالا رفتن روی صحنه و اینکه پوستر نمایششون هم خیلی همچین دیزاین شده و شیک و پیک بوده. گفتم که یه جا رم که با علاقه ی خودم رفتم نصفه ول کردم و اینکه آخرش هیچی نمی شم. اون هم مثل همیشه تا تهش به حرفهام گوش داد و گفت: خیله خب، غر زدن هات تموم شد؟! می گم: چه غری؟! آدمها همه شون هدف دارن و هر کسی بالاخره داره یه کاری میکنه و او نهایی هم که نه، از نظرم خیلی می بخشیدا گوسفندن!! خب من هم هیچ رقمه گوسفند بودن رو دوست ندارم! می گه تو هم همه ش این نداشته هات رو بکوبون تو سر خودت! می گم کو داشته هام؟! می گه خب هدف ساختنیه، اومدنی که نیست! می گم نمی دونم. فعلا فقط دوست دارم ول بگردم. می گه بیا فعلا اینم یه هدف! می گم خب چه کنم با این حس ِگوسفندی؟؟؟ تلفن قطع می شه و تلاشم برای ارتباط مجدد بی ثمر می مونه. با SMS یه بوس می فرسته و اینکه وقتی برگشت بیشتر راجع به این موضوع صحبت می کنیم. گوشی رو که پرت می کنم رو تخت یه لیست از کارای عقب مونده م می یاد جلو چشام! بستن پروژه های بتن و معماری جهان، جزوه های متعدد نقشه برداری، اتوکد، 5واحدِ کذایی طرح، برداشت که هنوز کلنگش رو نزدیم، کارهای کلاس زبان و هوارتا new words یی که زیرشون یه خط آبیه یا با ماژیک فسفری های لایت شدن، جزوه ی قطور معماری جهان. طبق معمول یه بی خیالش می فرستم و به تماشای آبهای سفید رو می ذارم تو ضبط. وقتی طرف دومش ساری گلین رو شروع می کنه به خوندن یاد ایمان پورقل و یه دوره ی خاص می یفتم. تاکیدش واشه منفعل نشدن. به این فکر می کنم که همه ی این حرفها رو وقتی می زد که تو همه ی کانون های دانشجویی خاک مرده ریخته بودن. فکر می کنم حالا اگه دانشجو بود چقدر وضعش فرق می کرد و چقدر جای پیشرفت داشت و باز وضع راکد خودم میون این همه کانون فعال میره رو نروم! چقدر دوستش داشتم و بیشتر از اون چقدر قبولش داشتم. خیلی وقته که ازش هیچ خبر ندارم.

با پریدن دکمه ی ضبط بعد از تموم شدن طرف B حالا این صدای شجریانه که می پیچه تو اتاق. "به جان تا آسمان عشق رفتم / به صورت گر در این پستم من امشب"

برگهای روزنامه پرپر ولو ان رو تختم. نامه ی مستر رها به تن ماهی! اون جا که می گه تن جان!! آخ که این بشر چقد روانِ ملتی رو شاد می کنه بیشتر از اون موجبات حرص خوردن جماعتی رو فراهم. مثل همه ی موارد دیگه ی امروز و امشب این قسمت هم به همون نظریه ی معمول ختم میشه. اینکه فکر می کنم در حال حاضر همه جوره واسم از اون بالا کفتر میآیه!

رو صفحه ی ادبیات یه عکس بزرگ از پل استره. اولین بار پل استر رو از طریق پیمان اسماعیلی شناختم یه مصاحبه باهاش ترتیب داده بود و یادمه شبی که قرار بود ارتباطشون برقرار شه کلی مکافات کشیده بود. اولین کتابی هم که ازش خوندم کشور آخرین هاش بود. واسم جالب بود که توصیفات نویسنده از کشوره واسم اصلا درو از ذهن و باورنکردنی نبود. شاید شرایط خودمون رو خیلی نزدیک بهش احساس می کردم.

میرم رو صفحه ی سینما و فکر میکنم بچه های کانون فیلم و عکس حتما تا حالا این فیلم و دیدن یا لااقل اسمش رو شنیدن و می دونن کیفیت فیلم در چه ابعادیه. به فیلم های نریمان فکر می کنم که از دوسال پیش دستمه و هنوز شمار کثیری شون رو ندیدم. فقط چهارتا فرمان اول ده فرمان و سی دی اول خشت و آینه! گامهای معلق لک لک شم زیر نویس نداشت و با کمال تاسف گذاشتمش کنار! فیلم خوشرنگی بود و اتمسفر فیلم هم دوست داشنتی بود. پیشنهادش رو پژمان بهم داده بود.. این رو با دزد دوچرخه ی دسیکا و سینما پارادیزوی تورناتوره. سرزمین زرد ِ نمی دونم کی و ایثار تارکوفسکی هم بود.
چرا همه ی فیلم های مورد علاقه ش یادمه؟ چرا همه چیز امروز من رو به یاد یه سری از دوستای قدیمی م میندازه؟ آدمهایی که حالا به کل از زندگیم خارج شدن. چقد دلم یکی از این دوستهای قدیمی م رو می خواد. اختلاف سنیشون با من زیاد بود و اصلا قصد نشون دادن خودشون رو نداشتن. حرفها و پیشنهادهاشون صرف کمک به من و پرورش یه آدمی بود که بعد ها گوسفند نشه! دلم یه پژمان می خواد! یه پیمان! یه ایمان که هدفی جز به حرکت درآوردنم نداشته باشن! یکی که خیلی ازم بزرکتر باشه و منم واژه هاش رو باور داشته باشم.

posted by Tina at 2:06 PM

0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:

Create a Link

<< Home