Tuesday, November 27, 2007
حباب
دورت همیشه واسم یه حباب بوده، یه حباب. یه حباب که هیچ وقت نذاشت بهت نزدیک بشم و پوستت رو لمس کنم. یه حباب که همه ی آدم ها دورشون دارن. شاید همون حبابی که مهندس ف بهش می گفت حباب آدمها! می گفت همه ی آدما دورشون یه حباب دارن. می گفت این حباب تو مناسبات مختلف اجتماعی اندازه ش فرق می کنه. می گفت مثلا وقتی تو یه اتوبوس نشستین اندازه ی این حبابه خیلی بزرگه. یعنی حبابتون اون قدر بزرگه که نمی ذاره خیلی به مسافرهای توی اتوبوس نزدیک بشین. می دونی؟ بذار دقیق تر بگم! مهندس ف از یه جور حریم حرف میزد ولی من دارم دقیقا از یه حباب می گم. از یه شیشه که مثل اسبابهای توی موزه ها همیشه دورت بود. و تو که با طرح یه لبخند مثل اون زیرخاکی ها تو حبابت واستاده بودی و فقط نگاه می کردی. و دستهای من که با لبهای نیمه باز تا نزدیکی های صورتت میومد و آخرش می نشست رو جداره ی اون حباب. و تو که اون وسط همون طوری داشتی لبخند می زدی. حبابه هی بزرگ شد. هی بزرگ شد. بزرگ و بزرگتر شد. اونقدر بزرگ که دیگه داشت می ترکید و این داشت تو رو واسم یکی می کرد مثل همه ی اونهای دیگه. شایدم ترکید... هیچ نمی دونم... یعنی هیچ وقت ندونستم... شاید چون همیشه واسم آغشته به وهم و خیال بودی... چون همیشه ازت فقط یه تصویر داشتم...که داشت لبخند می زد...توی یه حباب...
posted by Tina at 11:02 PM
0 Comments:
Post a Comment
Links to this post:
Create a Link
<< Home