Monday, April 16, 2007

آرزو

در جریان بازی نیستم فقط یکی دو تا جا چشمم بهش می خوره و جدی نمی گیرمش. سارا لطف میکنه و دعوتم میکنه.. بهانه ای پیدا میشه واسه به روز کردن و سوژه ای واسه نوشتن! خیلی جاها شنیدم که می گن آدم آرزوهاشو نباید بگه یا اگه گفته بشه دیگه آرزو نیست.. اصولا اعتقادی به این حرفها ندارم پس اونهایی رو که فعلا یادمه می نویسم:

1، همیشه آرزو داشتم یه پیانو داشتم و همیشه واسه همه تکرار کردم که انگشتهای باریکم هرگز کلید های هیچ پیانویی رو لمس نکرد..

2، سفر به مسکو یکی از آرزوهای قلبیمه!

3، خب مثل همه ی دخترها خیلی وقتها آرزو کردم که کاش خوشگل بودم (می دونم آرزوی لوسیه و هر دختری بیاد اینجا و بگه نه آرزوی خوشگل بودن مال همه دخترها نیست می گم که دروغ می گه! مثل حس حسادتشون که انکار ناپذیره)

4، آرزو داشتم که یه زرافه داشتم پشتش می نشستم و گردنش رو بغل میکردم. البته جدیدا آرزوی مشابه داشتن یه شیر و بغل کردنش تو خواب بعد از ظهر به جمع آرزوهام اضافه شده.

5، همیشه دلم می خواست بدونم پریدن تو استخر ژله چه حسی داره!

6، همیشه آرزو کردم که در آینده به ذهن شخص مقابلم برسه که اینها رو برام بخره: یه جعبه موزیکال(از اونایی که یه فرشته دارن که روش می چرخه)، کلاه مجلسی( از اونهاایی که پر دارن! به سبک کلاههای خانومهای قرن هیژده فرانسه)، آینه دستی نقره( از اونهایی که مامان زیبای خفته یا سفید برفی داشت. دقیقا یادم نیست)، پازل چند هزار تیکه ای( مهم نیست که بتونم بسازمش یا نه. مهم اینه که چنین چیزی به ذهن خودش برسه!)، توپ بولینگ با چیزهای دیگه ای که الآن تو ذهنم نیست.

همواره به این موضوع فکر کردم که آرزو کردن یه چراغ جادو در این جور موارد عاقلانه ترین کار می تونه باشه!
گویا طبق معمول باید پنج نفر دیگه رو هم دعوت کنم(به ترتیب الفبا):

سورنا، سهند ، مانیا ، مهران ، مهرناز

دوستان اگر کسی حوصله نداشت یا دوست نداشت ناراحت نمی شم چون خودم زیاد با بازی ارتباط برقرار نکردم.


posted by Tina at 1:53 AM

0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:

Create a Link

<< Home