Sunday, September 10, 2006

مرثیه ی شهر بارانی

یه ساعت قبل از شروع باید اون جا باشی. مثل همه ی کنسرتها و برنامه های فرهنگی قبلی دیگه که از یه ساعت قبل باید خودت رو اون جا می رسوندی تا جلو در واستی و مردم هی هولت بدن و هی داد بزنی وای له شدم.. یه ساعت قبلش باید اون جا باشی تا جنتلمن های متشخصی رو ببینی که با کت شلوار و کراوات یه ژست مکش مرگ ما گرفتن و کافیه که در سالن وا بشه و طرف لنگه های کت و دمب کراواتش رو با دستش رو شکمش نگه داره و شروع کنه به دوئیدن تا ببینی که دهنش واسه یه جای خالی به چه حرفهایی که وا نمیشه.. از یه ساعت قبلش باید بری جلو در واستی تا بتونی جایی واسه نشستن داشته باشی چون می دونی لااقل پنج ردیف اولش مال دولتی هاست.. که حتی واسه نشستن رو ردیف ششم هم دچار شک میشی تا مبادا یهو بیان و بلندت کنن.. باید از خیلی قبلش اون جا باشی چون می دونی شماره و حساب کتابی در کار نيست.. درست مثل همه برنامه های فرهنگی قبلی..
_«اولويت با کارت دعوتی هاست!» اين جمله ايه که وقتی خيلی قبلش خودتو رسوندی جلو در از يه آقای نه چندان محترم و تا حدودی زيادی بی ادب و خشن بايد بشنوی.. خوشبختانه يا متاسفانه ما هم دعوتی هستيم.. وارد که ميشی بايد عذاب وجدانت رو فراموش کنی و به فکر يه صندلی باشی.. وارد سالن انتظار که ميشی يه چيزی يهو ميزنه تو حالت: خواهرها سمت راست ايستاده اند و برادرها سمت چپ! و به صورت کاملا تفکيک شده منتظر باز شدن در سالن هستند( اينجاست که اون جمله ی تاريخی بيتا برای چندهزارمين بارش مياد تو ذهنم: زنانه-مردانه به دنيا ميايم، زنانه-مردانه هم از دنيا می ريم!) می خندم.. به هر حال در باز ميشه و آدمها شروع می کنن به دوئيدن.. اين جا اوضاع يه خورده وخيم تره نيمه جلو سالن آقايان(احتمالا خانوما اگه جلو بشينن مردهای سالن، نمايش رو بی خيال ميشن و اين يکی ويو رو می چسبن) و نيمه ی بعد سالن سهم خانم هاس. با هر مکافاتی که هست بالاخره مي شينيم.. حالا که فکر مي کنم مي بينم چيزهايی که قبل نمايش تو سالن ديدم به مراتب از خود نمايش می تونه جذاب تر و گيراتر باشه: زن و شوهری با دخترشون اومدن تئاتر تا اين جاش و باهمن اما از اين جا به بعدش ديگه شرمنده. باهاس جدا بشینن تا مبادا مشکلی واسه نرخ رشد جمعیت پیش بیاد! آخه میدونی که می گن یه بچه کافیست!! به هر حال هر فنی که میزنن موفق به قانع کردن مسوولین نمیشن و مرد رو صندلی جلویی خانوم و فرزندش می شینه و تا پایان نمایش هر از گاهی سرش رو برمی گردونه و نگاهی بهشون میندازه تا باورش بشه که امشب و باهم اومدن تئاتر و برای ساعتی هم که شده قراره در کنار همدیگه مشغله هاشون رو فراموش کنن.. خانومی رو می بینی که با وجود دیدن آدمای پیر و جوونی که جا واسه نشستن ندارن، رو صندلی بغل دستش زنبیل گذاشته تا جارو واسه چهره آشنایی که قراره ببینه نگه داره و واسه همینم کلی با مردم و مسئولین دهن به دهن میشه.. قشنگ ماجرا این جاست که بعد نمایش هم از یکی می شنوی که طرف همسر یکی از فیلمنامه نویس های مطرح گیلانی بوده!! یکی رو می بینی که شکل و شمایلش عادی نیست و با یه دوربین از جمعیت فیلم و عکس می گیره.. بچه های خردسال محل رو می بینی که به علت بارونی بودن هوا و اینکه نمیتونن فوتبال بازی کنن وارد سالن شدن و از دهن نفر کناریت باید بشنوی که پرسنل ها به جای کنترل کردن اینها به حجاب من گیر میدن.. و آدمهایی با کارت دعوت بیرون در و آدمهایی بی کارت داخل.. (البته باز برمیگرده به...) عده ی زیادی هم در دوطرف سالن سرپا ایستاده اند..
نمایش شروع و تموم میشه بعد اینکه حسابی گروه رو تشویق کردی اعلام می کنن که به خاطر استقبال گسترده ی همشهریان نمایش امشب مجددا اجرا می شود و از حضار خواهش میشه که بی سر و صدا و آهسته سالن رو ترک کنن.. و باز مثل همیشه می بینی که سر و ته ماجرا بالاخره یه جوری سر هم میاد و دهن جمعیت باکارت و بی کارتی که در طول نمایش پشت در ایستاده بودن بسته میشه..

.......................................................................................................................................

پ ن: در مورد خود نمایش ملودی شهر بارانی از سارا بشنوین..
پ ن: واسه اثباث قضیه ی هم اومدن سروته ماجرا توسط جماعت ایرانی فیلم فرش باد رو ببینید.
پ ن: تشکر واسه ایثارش بابت دعوتنامه..
پ ن: و از تمامی دوستانی که شب گذشته ش واسه بارونی شدن هوا دعا کردند نهایت قدردانی رو به عمل میارم!


posted by Tina at 6:12 PM

0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:

Create a Link

<< Home